به گزارش توسعه زنجان؛هشتم محرم، زنجان در آغوش عشق غرق شده است. شهر با تمام وجودش، ندای «لبیک یا حسین» سر میدهد. کوچهها و خیابانها، شریانهای حیاتی شهر، مالامال از جمعیتی است که هر قدمشان شرحی از ارادت و هر نگاهشان دعایی برای برآورده شدن حاجات است. در این اقیانوس جمعیت، نجواهایی از جنس عشق و ارادت به حسین (ع) به گوش میرسد؛ چهرههایی که آرامش و التماس را همزمان فریاد میزنند، گویی هر کدام در پی گشودن گرهی از زندگی خویشند. دردمندانی با دلهای شکسته و کولهباری از امید، احشام خود را به سوی محل جمعآوری نذورات میآورند؛ گوسفند، مرغ، اردک، هرآنچه که نذر کردهاند تا در این روزهای مقدس، پیشکش عشق کنند و به ائمه اطهار (ع) توسل جویند.
در میان این سیل نذرکنندگان، داستانی از فداکاری کودکی دلها را به لرزه درمیآورد. کودکی با قفس خالی در دست، چادر مندرس مادر را گرفته است. تنها نذری او جوجهای بود که ماهها با عشق پرورانده تا نذر حسین (ع) کند. امروز، با چشمانی که حکایت از تردید و دل کندن دارد، قفس خالی را با خود میبرد، گویی بخشی از وجودش را در آنجا جا گذاشته است. این تصویر، اوج ایثار و درس بزرگی از عشق بیقید و شرط است.
در سوی دیگر، مادری با صلابت، کودکی در بغل، چادر را به دندان گرفته و دو کودک دیگر پشت سرش روانه میشوند. همسرش بزغالهای چموش را کشان کشان میآورد. از نذرش که میپرسم، با افتخار از ارادتش به اهل بیت (ع) میگوید و اینکه با نذر کردن، کودکانش را بیمه حضرت ابوالفضل (ع) میکند. با توسل به ایشان، دلش آرام میگیرد و از سلامتی فرزندانش آسوده میشود. این مادر، نمادی از قدرت ایمان و توکل در دل سختیهاست.
هوا گرم است و تشنگی بر چهرهها سایه انداخته، اما عطش عشق حسینی، بر عطش جسم غلبه کرده است. خادمی با پاشیدن آب، غبار از چهره محوطه میزداید و این منظره، یادآور تشنگی سرور و سالار شهیدان و یاران باوفایش است. مرد جوانی همراه خانواده، بزی را سوار بر چرخ باربری وارد میکنند. بز، با پاهای بسته، هر لحظه در پی رهایی است، گویی ناآرام از سرنوشتی که در انتظارش است. بند از دست و پای حیوان زبان بسته آزاد میشود و در پی گوسفندان دیگر راه میافتد. مرد جوان خرسند است که امسال نیز توانسته هدیه خود را به امام حسین (ع) تقدیم کند. او از چشم انتظاری برای فرزند پسری میگوید که توسل به امام حسین (ع) حاجتروایشان کرد. این داستان، جلوهای از امیدواری به درگاه الهی و کرم اهل بیت (ع) است.
مردی قوچی را کشان کشان میآورد و دو زن او را دنبال میکنند. با هر زحمتی بود، حیوان را به محل تحویل احشام میرسانند. یکی از زنان، پیراهن آبی را زیر پای حیوان میاندازد تا از روی آن رد شود. این حرکت، یادآور ارادت و توسل عمیق آنان است. اهل شهرستان سراب هستند. پسر ۲۱ سالهشان در سانحهای رانندگی دچار مرگ مغزی شده بود و پزشکان مرگ او را اعلام کرده بودند. مادر اصرار داشت چند روزی فرزندش در ICU نگهداری شود. پس از قطع تلفن، متوسل به امام حسین (ع) میشود و شب ۲۳ رمضان، تلفن از بیمارستان زنگ میخورد: فرزندتان به هوش آمده! او که اشک امانش نمیدهد، از عظمت حسینیه اعظم زنجان و نجات فرزندش به دست حسین (ع) میگوید. این واقعه، معجزهای است که در سایه توسل به آستان قدس حسینی رخ داده و بار دیگر بر همگان ثابت میکند که حسین، معنای عشق و شفاست.
وانت نیسان آبی رنگی داخل محوطه توقف میکند. گوسفندان یکییکی بیرون میآیند. هفت گوسفند نذر شده! راننده، از اهالی روستای مرصع، میگوید که اهالی روستا ارادتمند امام حسین (ع) هستند و هرسال گوسفندانی را پیشکش حسینیه اعظم میکنند. او دو سال است افتخار رساندن گوسفندان به حسینیه اعظم را دارد. این تعهد و وفاداری مردم روستا، نشان از ریشهدار بودن عشق به اهل بیت (ع) در دلهایشان دارد. بوقلمونی نیز قربانی شده که چند خواهر نذر برادر سرباز خود کردهاند تا سالار شهیدان محافظ او باشد. این نذر، اوج از خودگذشتگی و دعا برای سلامتی عزیزان در راه وطن است.
دردمند دیگری از روزی میگوید که کودک یک سالهاش زیر آوار مانده بود. ناامید از خلق، دست به دامان حضرت حق میشود و امام حسین (ع) زندگی دوبارهای به او و خانوادهاش هدیه میکند. این مرغ، تمام دارایی اوست که پیشکش امام حسین (ع) میکند. این ایثار و فداکاری، درسی است از معنای واقعی همه چیز برای او.
زوجی گوشه دیوار نشستهاند و بز سفیدی در کنارشان است. صورت آفتابسوخته و لبهای ترکخوردهشان نشان از روزهای سخت روستا دارد. زن صورتش را میپوشاند و مرد از روزهای سخت و بیماری همسرش میگوید که هیچ امیدی به زندهماندنش نبود. توسل زنان روستا به آقا اباعبدالله الحسین (ع) نجاتبخش شد و آنها به رسم وفا، هر سال گوسفندی پیشکش امام خوبیها میکنند. این داستان، گواه بر این است که در سختترین لحظات، توسل به اهل بیت (ع) سرچشمه امید و نجات است.
پسری جوان، سر بر شانه گوسفندی در بغل، در میان جمعیت دیده میشود. وقتی از نذرش میپرسم، نگاهش به آسمان گره میخورد. دوستش آرام میگوید: پدرش مبتلا به سرطان است و امیدی به نجاتش نیست، اما شنیدهایم اینجا دارالشفاست و امام حسین (ع) کسی را دست خالی برنمیگرداند. این پسر جوان، با قلبی پر از اندوه و امیدی به معجزه، نذر خود را به آستان مقدس حسینی تقدیم میکند.
فائزه تقی لو


دیدگاهتان را بنویسید